كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

516

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي و پاك نمىكنم نفس خود را يعنى نمىگويم كه نفس من از ميل به آرزوها مبرّا و معرّا است إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ به درستى كه نفس من فرماينده است بِالسُّوءِ به بدى يعنى به معصيت إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي ليكن آن را كه بخشد برو پروردگار من كه از فرمان نفس در امان آيد إِنَّ رَبِّي به درستى كه آفريدگار من غَفُورٌ آمرزنده است قصد وى را كه بفعل نيايد رَحِيمٌ مهربان است كه به عصمت حمايت نمايد آورده‌اند كه چون با ملك سخنان يوسف عليه السلام باز گفتند آرزومندى وى به ديدار يوسف ع زيادت گشت وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ و گفت ملك مصر بياريد يوسف ع را نزد من أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي تا خالص كنم او را براى خود و مهمات ملك بوى فرمايم در تيسير آورده كه هفت حاجب را با هفتاد مركب آراسته با تاج و لباس ملوكانه به زندان فرستاد و تعظيم هر چه تمام‌تر يوسف عليه السلام را از زندان به بارگاه آوردند در خبر است كه چون يوسف عليه السلام از زندان بيرون مىآمد زندانيان كه به ديدار وى مستأنس بودند خروش برآوردند يوسف عليه السلام ايشان را دلنوازى فرموده دعا كرد كه اللهم اعط عليهم قلوب الاخيار و قصر عليهم النّار و چون نزديك ملك رسيد او را احترام تمام نموده استقبال فرمود نظم ز قرب مقدمش چون شه خبر يافت * باستقبال او چون بخت بشتافت كشيدش در كنار خويشتن تنگ * چو سرو گل‌رخ و شمشاد گلرنگ به پهلوى خودش بر تخت بنشاند * به پرسشهاى خوش با وى سخن راند فَلَمَّا كَلَّمَهُ پس آن هنگام كه ملك با وى سخن گفت و از تعبير خواب خود پرسيد و جواب دلپذير شنيد قالَ گفت ملك اى يوسف ع إِنَّكَ الْيَوْمَ به درستى كه تو امروز لَدَيْنا نزديك ما مَكِينٌ با جاه و قدرى أَمِينٌ مؤتمن بر همه چيز ما هر چه مىخواهى از مناصب بخواه و آنچه آرزو دارى با من بگو قالَ اجْعَلْنِي گفت يوسف ع گردان مرا حكم‌كننده عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ بر خزينهاى زمين مصر يعنى مرا بر آنچه حاصل از ولايت مصر باشد از نقود و اطعمه خازن گردان إِنِّي حَفِيظٌ به درستى كه من نگاه‌دارنده و ضبطكننده‌ام ، چيزى را از ان ضائع نكنم عَلِيمٌ دانا بمصالح ملك ، هر چه سازم خالى از اصلاح نباشد يا نگاه‌دارنده حسابم و دانا بلغت هر كه با من سخن گويد آورده‌اند كه يوسف عليه السلام هفتاد و دو زبان مىدانست در تفاسير معتبره مذكور است كه ملك تختى از زر سرخ مرصع بانواع جواهر براى يوسف مقرر كرده تاج مكلل بجواهر بر سر وى نهاده و كليدهاى خزاين بوى سپرده زمام اختيار مملكت بقبضه اقتدار او باز داد و عزيز را عزل كرده مهمات وى نيز به عهده يوسف ع واگذاشت در اندك زمانى عزيز را از رشك و حسد درگذشت و ملك بالتماس تمام زليخا را به عقد يوسف ع عليه السلام درآورد و حق سبحانه يوسف عليه السلام را ازو دو پسر داد منشا و فروئيم و تفصيل اين حالات حواله بجواهر التفسيرست وَ كَذلِكَ و همچنين كه ملك را برو مهربان گردانيديم مَكَّنَّا جاى داديم لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ مر يوسف را در زمين مصر يعنى متمكن ساختيم يوسف ع را به حكومت يَتَبَوَّأُ مِنْها تا بود كه جاى مىگرفت از ان زمين كه چهل فرسخ در چهل فرسخ عرض داشت حَيْثُ يَشاءُ هرجا كه مىخواست نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مىرسانيم بنعم خود از نعيم دينى و دنيوى و صورى و معنوى مَنْ نَشاءُ هرك را مىخواهيم وَ لا نُضِيعُ و ضايع و باطل نمىگردانيم أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ اجر نيكوكاران را